که در آن باز دیدم نقش خود را
که با آن رهسپار شعر گشتم
که در شعر هم ندیم
جای خالی
نگاهت
يکي بود، يکي نبود، خدا بود، هيچکس نبود
آدم بود، حوا نبود، بهشت بود، زمين نبود
يکي بود، يکي نبود، زير گنبد کبود هيچکي نبود
عشق بود، کار نبود، دل بود، پول نبود
يه دختر بود، تنها بود، عاشق بود، رسوا نبود
ساده بود و خاکي بود، عاشق يه پسری بود
همه زندگيش همون بود، اول و آخر حرفش همون بود
يکي بود، دو تا نبود، آدم بود، حوا نبود
قصه ما عشق بود، هوس نبود، راست بود، دروغ نبود
میدونی، طاقت جدایی رو ندارم
با تو من،مثل صد تا بهارم
می خوام که، نری تو از کنارم
ازت زیاد ،خاطره دارم
ازت زیاد ،خاطره دارم
می خوام اسمتو، من نفس بزارم
از تو بگم ،در سایه سارم
هر جا بری، من دوست می دارم
از عاشقای ،این دیارم
از عاشقای ،این دیارم
به یاد، شبهای زیر باروون
که خیس می شد ،تموم سرو پاهامون
شبها همش من خواب تو رو می دیدم
زیر هفت تا آسمون رو زمینم
بین هفت تا آسمون رو زمینم
میدونی ،طاقت جدایی رو ندارم
با تو من،مثل صد تاا بهاارم
می خوام که، نری تو از کنارم
ازت زیاد خاطره دارم
ازت زیاد خاطره دارم
خانه دوست کجاست؟
درفلق بود که پرسیدسوار
آسمان مکثی کرد
رهگذرشاخه نوری که به لب داشت
به تاریکی شنها بخشید
وبا انگشت نشان دادسپیداری وگفت:
نرسیده به درخت کوچه باغی است که ازخواب خدا سبزتراست
ودرآن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.